اسكندر بيگ تركمان
13
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
محرمان خاص گرديد . حضرت شيخ صفى الدين را تزكيهء نفس و رياضت به جائى رسيده بود كه در هر هفته يك نوبت افطار كردى و بنصايح شيخ زاهد بسه روز قرار يافته بالاخره شيخ آن عادت را نيز از مزاج شريفش زايل ساخته بافطار يومى دستورى داد . اما بيك لقمه برنج خشك قناعت نموده از لحوم و دسوم اجتناب كردى و حيوانى مطلق نخوردى . خوارق عادات و كرامات از صفى الدين بسيار منقول است و در كتاب صفوة الصفا و فتوحات يمنى هروى بتفصيل مذكور . بالجمله آن ذات كامل الصفات پيوسته بمجاهدات عالم ارواح و اشباح ديدهء بصيرت ميگشود و رؤياى صادقه مىديد . از جمله شبى در خواب ديد كه شمشيرى در ميان و كلاه سمورى در سر دارد و چون كلاه از سر برميدارد آفتابى از فرق همايونش طالع مىگردد كه عالم را روشنى ميبخشد . اين خواب را از براى شيخ زاهد نقل نموده از تعبير آن سؤال كرد . شيخ روشن ضمير بحسن تعبير تقرير نمود ، فرمود كه آن شمشير و آفتاب علامت ظهور و خروج پادشاه قاهريست از صلب تو كه عنقريب شعشعهء اقبالش آفتاب مثال بر عالميان تافته از مشعلهء تيغ آبدارش ظلام ارباب بدع و ضلال محو و معدوم ميگردد . القصه آن حضرت را در مجاهده و رياضت ترقى عظيم روى داد و انوار اسرار الهى از باطن فيض مواطنش درخشيدن آغاز نهاد و شيخ زاهد آن حضرت را بمصاهرت خويش پيوند داده صبيهء قدسيهء خود فاطمه نام كه از زهرهء زهرا فيض ياب بود با او در عقد ازدواج كشيد . هر چند شيخ زاهد در حين حيات او را باجازت ارشاد و سجاده نشينى اشارت مينمود قبول نميكرد تا در وقت ارتحال سرير هدايت و ولايت عهد را با آن حضرت تفويض نموده قامت قابليت او را به اين كسوت گرامى آراست . ارباب غرض به حضرت شيخ زاهد اعتراض نمودند كه با وجود كمالات شيخ زاده جمال الدين على كه ولد صلبى و خلف صدق آن حضرت و صاحب حال است چرا او را بدولت اجازت و ارشاد سرافراز نميگرداند و شيخ صفى الدين را بدين مسند عالى مىنشاند شيخ جهة دفع شبهه و تشفى و تسلى مريدان در مقام آزمايش هر دو درآمده گفت خلوت پسرم كجاست ؟ گفتند در حريم خانقاه فرمود خلوت صفى كجاست ؟ گفتند از خلوت شيخ تا آنجا نيم فرسخ است ؟ گفت هر دو را آواز دهم تا شما رتبه و مقام هر يك را بدانيد . سه مرتبه پسر خود را آواز داد ، جواب نداد . چون صفى را آواز داد جواب آمد كه لبيك و سعديك يا شيخى و مرشدى و قدم بوثاق نهاد . شيخ فرمود صفى كجا بودى ؟ گفت در خلوت خود بودم كه نداى شوق افزاى شيخ شنيده به خدمت آمدم . شيخ روى بقوم آورده گفت كه آنچه نظر من بر آنست اللّه سبحانه و تعالى بصفى داده نه بجمال الدين و من در امانت خدا خيانت ننموده به صاحبش سپردم . القصه شيخ زاهد در ساورود گيلان در شهور سنهء سبعمائه بعالم عقبى شتافته در همانجا مدفون گشت و حضرت سلطان الاولياء شيخ صفى الدين نسبت ارادت و خرقه و ارشاد ازو يافته و او از سيد جمال الدين و او از شيخ شهاب الدين محمود آمرى و او بهفت واسطه از سيد الطايفه شيخ جنيد بغدادى و او از سرى سقطى و او از معروف كرخى خادم حضرت امام مفرض الطاعة ابو الحسن على بن موسى الرضا ع . الحاصل بموجب وصيت شيخ زاهد آن حضرت بر مسند هدايت و ارشاد تمكن يافته خلايق را بطريق مستقيم شريعت و منهاج قويم طريقت و حقيقت دلالت نمودن گرفت و آن حضرت را از صبيهء شيخ زاهد فرزندى بوجود آمده بصدر الدين موسى موسوم گرديد و در اواخر حيات آن حضرت را از غايت رياضت و ضعف بدن علت مثانه طارى گشته مدتى در عالم تصوف آن درد را درمان مختلفه دينى . دانسته به آن خرسندى داشت تا آنكه ضعف قوت گرفته پهلو بر بستر ناتوانى نهاد . در حين مرض هر گاه از كثرت وجع و آلام بىآرام گشتى به موضعى كه الحال مرقد منور معطر آن حضرتست شتافته لحظهء در آنجا بياسودى